تبليغاتX
قصه عشق
باور

بودنم را هيچ كس باور نداشت

هيچ كس كاري به كار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

باخطوطي زيبا و خيلي قشنگ

او كه خوابيده در اين گورستان سرد

بودنش را هيچ كس باور نكرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 19:8
عشق

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی عشق در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش و گرمای تب

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب، لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس خوب طعم عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من با من بمان

بوسه یعنی شادی و شور و نشاط

بوسه یعنی عشق خالی از گناه

بوسه یعنی قلب تو از آن من

بوسه یعنی تو همیشه مال من

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 19:6
(تقديم به عاشقان واقعي)

دختري از پسري پرسيد:آيا من چون ماه زيبا هستم؟

پسر گفت: نه

دخترك با نگاهي مضطرب پرسيد: آيا حاظر هستي تكه اي از قلبت را به من بدهي؟

پسر خنديد و گفت: نه

دختر با گريه پرسيد: آيا در هنگام جداي گريه خواهي كرد؟

پسر دوباره خنديد و گفت:نه

دختر با دلي شكسته از جا بلند شد و در حالي كه قطرات الماس اشك چشمانش را نوازش ميكرد قصد رفتن كرد اما پسر دستش را گرفت و در چشمانش خيره شد و گفت:

تو به اندازه ماه زيبا نيستي بلكه زيباتر هستي و من تمام قلبم را تا ابد به تو ميدهم نه تكه اي از آن راو اگر از من جدا بشي گريه نخواهم كرد بلكه خواهم مرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 19:4
بازم اشكام ريختن


يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره

داد كشيم تو رو خدا نامه بده يادت نره


يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم

تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 11:8
يه شب باروني


يه شب ميون بارون

غرورمو شكستم


كاشكي بهت مي گفتم

چقدر تو رو مي خواستم


مي خوام واست بخونم

تو بارون از نگاهت


با اين كه خيلي خستم

بگذرم از گناهت

 

 

بزن باران ، بزن باران


شبی را قصّه گویم باش


شبی را لای لایی های نرم خواب و رویایم


بگو باران ، بگو از آن همه شب ها که باریدی


بگو از بارش نرم شب خلقت


بگو از مردم دیروز و فرداها


که شاید در سیاهی های این دنیا


به یادت در گذر از هر چه آلوده ست


تنی چون تو روان و پاک بر گیرم


چگونه جنس خاک و آسمان باشم


چگونه لای لای بی کلام هر زمان باشم

بزن باران ، بزن باران


شبی را قصّه گویم باش


 


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 11:5
عاشقانه ها

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

من نديدم بيدي،سايه اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي بخشد،

نارون شاخه ي خود را به كلاغ،

هر كجا برگي هست شور من مي شكفد.

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

 

سنگين ترين نگاهت را زماني به من هديه دادي

 كه تنها با سكوت چشمانت ميتوانستم عمق دلت را دريابم

و آنقدر آرام از كنارم عبور كردي

كه حتي تيك تاك ثانيه ها در پيش چشمانم محو شد

هنوز ثانه ها تيك تاك زنان به جلو مي روند

 و دوريه مرا از تو با صداي قدم هاي خود پر مي كنند

ثانيه ها مينوازند براي رسيدن تو

پس برگرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 11:1


من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

من نديدم بيدي،سايه اش را بفروشد به زمين.

رايگان مي بخشد،

نارون شاخه ي خود را به كلاغ،

هر كجا برگي هست شور من مي شكفد.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 10:58
نیومدی

چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نيومدی
گـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نيومدی
 
يکــی گفت شــبای مهتاب بشينم دعا کنم
بـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نيومدی
 
دلِ مـن اســير چشمای تـو شد حتی واسه
ايـن کــه ايـن دــيوونه رو کنی رهـــا نيومدی
 
واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم ديـــوونته
تــو گـذاشـتی بـه حسـاب يــه خـطا نيومدی
 
يکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــوز
ســـر گذاشـــتم بــه دل بــــيابـونا نــــيومدی
 
يکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــريز
دلـــــمو ريــــختم واســـه کــــبوترا  نــيومدی
 
ســـبزی زنــدگيمو بستم به غوغــای ضـريح
امـــانت دادم  اونـــو دســت رضــــا نــيومدی
 
نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا يـــادم نــره
نــذرا رو يکــی يکــی کـــــردم  ادا  نـــيومدی
 
گـفته بــودم يــه کســــی بــياد بگه آخـرشه
لااقـــــل بــــيا بـــــرای يــه نگــــــا نـــيومدی
 
گفته بــودن بــــيا از عشـق تـو ديــوونه شده
لااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــيومدی
 
آشِــــناتـرين غــــريبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـن
مـــنو کُشـتی تــو غــــريبِ آشــــنا نــيومدی
 
ديدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطره
التـــماست کــردمــو گـفتم بـــيا، نـــيومدي؟
 
خوبيا تموم می شن می رن يه جا تو خاطره
مـثِ  تــــو  رفـتی  سـراغِ  خــوبيا نـــيومدی
 
نمی‌گم بــيا، اگـــه دوس نــداری بــياي، نـیا
لااقـــــل فقط  بـهـم بگـــــو چــــرا نـــيومدي؟
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 18:35
پاييز

باز باران!                  نه نگویید با ترانه!                  

باز باران بی ترانه                 دانه دانه                     می خورد بر بام خانه

یادم اید روز باران...

پا به پای بغض سنگین            تلخ و غمگین               دل شکسته               اشک ریزان

عاشقی سرخورده بودم                    میدریدم قلب خود را            میگذشتی هستی من

با دو چشم خیس و گریان...              می شنیدم از دل خود              این نوای کودکانه

پر بهانه           زود برگردی به خانه                  یادت اید؟؟ هستی من!

ان دل تو جار می زد

این ترانه...

باز باران باز می گردم به خانه...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 18:32
اوني كه يار تو بود

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 19:30