تبليغاتX
قصه عشق
اشك خورشيد

 

بيا که لحظه لحظه ام انتظار مي شود

دلم براي ديدنت بيقرار مي شود

تمام هستي ام شده اسيرعشق پاک تو

بي تو هر لحظه دلم جريحه دار مي شود

در اين سراي بيکسي باياد تو نشسته ام

بيا که دل بخاطرت سربدار مي شود

بريده ام زهر غريبه اي بيا تو اي

اشنا

که اين خزان غم زده با تو بهار مي شود

دوباره بوي مريم و خيال روي تو

بيا که کوچه دلم پر از غبار مي شود

گذشت هفته اي دگر ادينه شد نيامدي

امروز خورشيد باز هم اشک بار مي شود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 23:33