تبليغاتX
قصه عشق
گناه عشق

نازنینی دلبری چشم مرا تر کرد و رفت

 

چند روزی با دل شیدای من سر کرد و رفت

 

گفت بر عشقم رفادار است

 

اما ای دریغ چشم خود را جانب دلدار دیگر کرد و رفت

 

عاشقی گویا گناهی بود کاین نامهربان

 

جرم ما را دید و بی رحمانه کیفر کرد و رفت

 

گفتمش خوشبخت باشی نازنین روز وداع

 

طعنه تلخ مرا دیوانه باور کرد و رفت

 

حتم آخر روزگار او را تلافی می کند

 

چون گل عشق مرا مستانه پرپر کرد و رفت

شهامت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 22:50