|
در غروبی ملال انگیز وتلخ
در فضایی مملو از غم
از هجوم خاطرات به پستوی اتاق پناه آورده ام
خاطرات رنگین اون روزها یادش بخیر
تو می دانی من هم می می دانم
که آنروزها بر نمی گردند
آنروزها رفتند ولی تو مانده ای
تو که سنگ صبوری تو که معنی عشقی
تو که می دانم یه همزبانی
یک همزبان کم حرف
یک دوست داشتنی آرام
تو دلبر دل پاک
یک دوست عاشق
مثل گلهای شقایق
توشقایق من معصوم نازنینی
دلت مثل دل من تنها وبی یاوری
کاشکی می دانستی
لحظه های بی تو بودن لحظه های مردن است
کاش همیشه بودی
کاش شعر مرا می خواندی
کاش یک شب به اتاق کوچک تنهاییم می آمدی
آنگاه می توانستی شعر مرا بخوانی
کاش می آمدی
ولی افسوس . . .

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط نازيلا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 0:23
|

هی !
تو که خورشید از چشمانت طلوع می کند!
ما همه همسفریم
آن جا که دیگر نه من هستم
نه اثری از تو بر جای مانده!
عشق می ماند و بس ...
همیشه فرصت کوتاهی برای بودن داشتم!
همیشه فرصت کوتاهم را با عشق
جاودانه کرده ام ...
خوب من...
همیشه در عجب بودم
که چرا در جاده ی عشق
پا به پایم نمی امدی
حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم ،
امروز فهمیدم...
ولی افسوس چه دیر !
ریگی که در کفشت بود تو را می ازرد!!!
و باز جاده مرا می رقصاند
بر پیچ و تاب های بدنش ،
سفرنامه ام را هرگز پایانی نیست
عشــــــــــــــــــق نــــــــــــــــافرجــــــــــــــــام من...
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط نازيلا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 23:52