و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه خاموش خویش اما، کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش اما، کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی می شود برگی
جدا از او، جدا از او، و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند... کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!؟