تبليغاتX
قصه عشق
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد....

دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تا رو پودم

هر کی اومد سر راهم چشما مو بستم ندیدم

دست تو تو دست من بود تو رو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو طنین من بود

بودن تا پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو دروغی وای چه تلخ سرنوشتم

من بدون تو میمردم اما تو تنها نبودی

من واست بازیچه بودم عشق رویا هام نبودی

هنوزم سخت عزیزم باور بد بودن تو

بازی رو دیگه تموم کن دیگه بسته موندن تو

فکرشم واسم عذاب که دلت پر از فریب

هنوزم باور ندارم که شدی واسم غریبه

گر چه تو واسم عزیزی نمی بخشم عشق همراهت

تا ابد باید بمونی آره تو آتیش اون گناهت

عشقمو بازیچه کردی خدا برسه به دادت عشقمو بازیچه کردی خدا برسه به دادت

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 20:56
وقتي دلت ميگيره ..

 

 

وقتي دلت ميگيره ..

وقتی دلت آواره میشه ..

وقتی هیچ سرپناهی نداری ..

وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..

 

 

 

 

 

وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...

وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ..

 

 

 

 

وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..

 

او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...

 

 

 

سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...

ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟

 

اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی  ... اونوقت تو برنده ای

 

 حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست

 

 آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی ..

می دانم که میتوانی

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط نازيلا در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 12:12