| انتظار |
|
واژه غریبی است... واژه ای که روزها یا شاید ماههاست که با آن خو گرفتم که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهائیم برای تو،نمی دانم؟ شاید که روزی بخوانند بر تو،عشق مرا... می دانم روزی خواهی آمد،می دانم... گریان نمی مانم،خندانم برای ورودت ای عشق وقتی به یادت می افتم،به یاد خاطراتت... نامه هایت را مرور می کنم،یک بار ... نه ... بلکه صدها بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد... و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود... تنها می گویم،همیشه در قلب منی!!! می دانم که باز خواهی گشت ... می دانم!!
|
|+|
نوشته شده توسط نازيلا در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 16:2


